یک دست به مصحفیم و يک دست به جام
گه نزد حلالیم و گهی نزد حرام
مینویسم تا نوشته باشم و همین یک خواسته را که اراده کردهام تا انتها ادامه... مینویسم تا شاید از ترسهایی نو! از ترسهای هر روزهای که بر من افزوده میشوند رها گردم... و شاید... شاید در گیرودار دیده شدن و نشدن... چشمهای تو را به تماشا برگیرم.
میهراسم بانو!... از ازدحام نفوس... از غلبهی عصر یکسان ساز... از یکی بودن با آن دیگران... میترسم... میترسم که آیا صدایم به تو میرسد!؟... میترسم میان اینهمه سر و سودا... سودای تو گم شود... هیچ شود... نيست شود... میترسم زندگی مرا نیز جدی نگیرد و از کنارم چون قاصدکی بی مقصد و بی مقصود بگذرد. میترسم، چون همیشه به رسم مردم این سرزمين دیر شود و من دیر رسیده باشم... با بلیطی در دست و تکه هایی از اعلان های پاره در جیب تا به قول غزاله تار و پود آنچه را که از دست رفته، در رويا ببافم... در روياهای بی خريدار...
از اين ملامت مرگبار... به پايان دهنده، به مرگ درود باد!
نخستین گناهی که آدم مرتکب شد از پی وصال به حقیقت بود نه از شوق به گناه. همین هم شد که توبه اش پذیرفته شد. و نخستین اشتباه ابلیس... کبر بود که تمام توشه اش را به آتش کفر بسوزاند. آنچه انسان را از فرشته جدا کرد گناه نبود بلکه انتخاب بود. پس چون انسان به اختیار سر تسلیم بر آستان سلطان هستی نهاد، جایی برای مقایسه نماند.
ملتی که ما باشیم، در دوران گذاری به سر می بریم که در آن سر در سنت و پا در مدرنیته بردهايم و این دو پاره گی را در تمام شئونات زندگی مان تسری دادهايم. در رویا و واقعیت هامان... در شعر و قصه هامان. انسان عصر نو تفاوت انسان و فرشته را در اختیار نمی بیند بلکه در گناه کردن می بیند. همین می شود که معنی و مفهوم تسلیم که غایت انتخاب است رنگ می بازد و انسان نو انسانی است یاغی و طاغی که خدا را نیز به مبارزه می خواند. و این خدا نه آن سلطان هستی، بلکه بتی است که بر پیکرهی نفس حجاری شده... دلقکی است که به اراده و خواست نفس به رقص در آمده... و چارهای است که فلسفههای ورشکستهی بشر را از انسداد رهانده است. این خدا... نه واجب الوجوب کامله بلکه تنها پاسخی است برای خلقت، که نظریات مادی مسلک و طبیعت گرا برای مبنای آفرینش پیدا نکردند و به ناچار به اکراه به خدایی تن دادند که گرچه وجودش بری از جسم انسانیست اما همچنان چون انسان ضعیف است و دون. چنان خدایی که از او، همان نتیجه عرفی مسلک مادی گرا را می توان نتیجه گرفت. و ما این ملت در خواب غفلت... در گذار از سنت ها به تجدد و مدنیت عصر نو... ساز و کار به ظاهر صلاح دنیا را به مثابه ی حقیقت گرفته ایم و اشتباه دینداران را به گردن دین انداخته، حقیقت دین را انکار کرده ایم. از عدم درک جزءی نامعلوم به تخطئهی کل شتافتیم و جهانی روز نگر آفریدیم. نگو که ساحت شعر بری از جهان بینی است که در تمام تاریخ ادبیات جهان ایدئولوژی های گونه گون از همین ادبیات برخاسته است.
تنها... بنگر که کبر، دامن انسان گرفته است...
کودکی، جوانی، کهنسالی....
قصه و شعر نمیخواهم... بیا، بنشین کنارم... دستت را روی صورتم بگذار... میخواهم برای دستهايت گریه کنم...
برائت از جور اين جباران نمیکنم که خود قسمتی از جورم، و قداست اندیشهام را فرياد نمیزنم، که در خلوت خویش زنبارهای پلیدم... به قضاوت تو و او نمینشینم که مکتوب از کف دادهام و در چشم قضاوت تو نمیگنجم که دیریست اسیر خواهشهای نفس توام... سیاهم... سیاه سیاه... چون پرهای یک کلاغ در نقش ناهمگون یک اسیر، در قاب... تاریکم،... تاريک تاريک... چون شمع نیم سوز به تاریکی نشسته... چون حجم شعلهای بیجان، در هجوم لشکر تاریکی به عقب نشسته... از درون پوسیدهام... نیمهی مادینهام لکاتهای است... در جستجوی مأوا، جسمش... رهن و اجاره داده و آغوش بیمنتی را در آغوش سرد هوسهای خام بی پرسش... جستجو کرده... مرد ام، یا که شاید مرگم که این چنین به این واژههای پلید که هیچ گاه سفیران خوبی نبودند میان ما پناه برداهام... مرد ام، یا که شاید مردهام، که از آفرینش و خلقت و حیات... کاملا خالیم و جز بتی از غرور و خودپرستی... بر این پیکر اراده نتراشیدهام... میشناسی مرا؟... دست خستهی مرگ مرا با خویش نبرد و نگاه سرد خاطره شور و امید لحظههایم نشد... به تقدیر دلخوش شدم، غریقی شدم تن سپرده به نومیدی که تخته پارههای خیال تو را چنگ میزند... مسافری جا مانده در کوره راهی از حقیقت که در پی وصال تو پروای بدنامی نکرد و همسفرش خطای طلبش را شوق گناه تفسیر کرد... نشانیها را یکسره گم کردهام... بر این میدان... پشت بر خاک... شکسته ام... شوق برخاستن در من نیست...
بغض و اشک و آه، نمیخواهم... بیا، بنشين کنارم... چشم بر پيکر کرم خوردهام بدوز... من بیمار مقیمم...
صدای خرناس تمام حجم اتاق را فراگرفته است. چشم می بندم تا تاریکی کامل شود. ظلمتی چون لحظهی آفرینش ذهنم را پر میکند. گویی حادثهای در پیش است...
شاید حالا که اینها را می نویسم، حالای تو باشد که میخوانی، شاید دعایت زمان را طی کند برسد به امروز و حال من... و نجاتم دهد از این گنداب که هر چه بیشتر دست و پا می زنم، فروتر میشوم در آن. شاید این واژههای سرازير، تعمیدی است که تن به عفونت نشستهام را در دستان مهربان تو، غسل میدهد. شاید امیدم به سخاوت مهربانیت، به فراخی درکت... باعث شده تا کجی و ناراستی این واژهها را در برابر چشمان نیک بین تو، عریان کنم؛ بیشائبهی آنکه نگاه نامحرمی از لابلای حصیرهای تعصب، کژیش را به سخره گيرد. شاید خبرش رسیده باشد که سالهاست تیرهای کمان کودک لجوج و بیطاقت دلم، سارهای این محله را کوچانده است... و کبوتران حرم احساسم را، ز آشیانههای خویش بیرون رانده است. شاید شنیدهای که دیگر طعم گس خرمالوها، بوی شورهی آجرها، و صدای امن سیرسیرکها تسلای دلم نمیشوند و جای خالی عکس تو را بر ديوار تنهایی دلم پر نمیکنند. شاید تعللت بر ظهور... قصهی مستوریست که شأن نزول نمییابد!... شاید... شاید...
...
ازدحام پرسشهای بیپاسخ گریبان شوق را گرفته... دست میبرم تا به دشنهی تردید کار را یکسره کنم. ديگر... بر این گور خالی مانده از عشق، مویه نخواهم کرد که سرنوشت، دست به قتل کبوترها برده است.
حالا... نوشتن اگر برای من نوعی شهادت، یا همچون نوشتن یک وصیت نامه است برای دورانی که هیچ بعید نیست چون عوام الناس مرده ای متحرک باشم، این... نه یک رسالت است نه یک هوس خام برخاسته از میل به شهرت، بلکه تنها برای من تجربه ای است برای به اسارت گرفتن واژه ها، به بند بردن زبان و به خدمت گرفتنش در پیشگاه اندیشه... اما در این تجربه چقدر موفقم، صحبت امروز من نیست که این پرسش غایت گرا، رو به مقصد دیگری دارد. دغدغه ی امروز من، تاثیری است که اکنون... از این تجربه میگیرم... و نه پاسخ... بلکه سوالات جدیدی است که در این مسیر با آن مواجه می شوم. شاید صیاد خوش خیالی باشم که در اندیشهی شکار باز، در گوشه های انزوا تار میتند. عنکبوتی که از واژه ها بهانهای میسازد تا که شاید سیمرغ اندیشه را به دام آورد. اما... این گنگ خواب دیده را چارهای جز این نیست. به استیصال آوارهی دیاری می شوم تا که آخرین پیمانهی جنون را... به مستی سرکشم.
شاید که نباشم...
